تبليغاتX
خلوتکده سیدایوب (توحید نامه) - (صلوات فرشتگان به همسران محترم جانبازان)

نمیدونم علت دادوفریادشون چی بود خلاصه که دو تا جانباز داشتند تو سالن انتظار اداره با فریاد میگفتند که اگه ما جزو نیرو های اسرائیلی و امریکایی بودیم و مجروح شده بودیم وضع مون به مراتب بهتر از حالا بود این سروصداها نیم ساعتی ادامه داشت اونا به چندتا از اتاقهای اداره سر زده بودند و عصیان و عصبانیتشون بیشتر شده بود تا اینکه به بخش مسکن نزد من آمدند یه حسی بهم میگفت که با آنها از در یاعلی و با احساسات و عواطف وارد بشم اتفاقا نتیجه داد نزد من نشستند از آبدارچی خواهش کردم سه تا چایی برامون بیاره بعد از برادرها علت عصبانیتشون رو پرسیدم از نوع آقاسید آقا سید گفتنشون خیلی حال میبردم ظاهرشون داغون و عصبانی اما تو عمق چشمهای بیمارشون دریایی از عشق جاری بود. هردوشون جانباز شیمیایی با درصد بالا بودند اسم یکی از آنها هادی قربان نژاد و دیگری ابوالفضل قره گزلو بود هادی در جزیره بواریان و ابولفضل در سه راهی شلمچه شیمیایی شده بودند ضایعات شیمیایی بقدری پیشرفت کرده بود که حالا تو سن چهل سالگی رختخوابشون رو هم خیس میکردند و کنترل ادار نداشتند و جلو فرزندانشون خیلی خجالت میکشیدند مطالبی را عنوان میکردند که نمیتونم براتون شرح بدهم و اینک که جهت تامین دارو به اداره آمده بودند بقول خودشون کسی آنها رو تحویل نمیگرفت یکی از آنها برای محبت تنگاتنگ با همسر خود حتما میبایست دارویی را مصرف کند که با استفاده از آن قرصها در مدت دوسال وزنش از نود کیلو به صدوچل کیلو رسیده بود خلاصه که علت آمدنشون به اتاق مرا فراموش کرده بودند و دوساعت تمام باهام دردودل کردند و تو این فاصله گاهی میخندیدند و گاهی گریه میکردند و مرتبا در لابلای صحبتهایشان میگفتند که اگر تحمل و زحمتهای خانمم نبود من تا حالا..........کار کشیده بود به بیان خاطرات و از اینکه گوش شنوایی پیدا کرده بودند کیفور بودند گویی تمام غصه ها فراموش شده بود نهایتا پس ازتخلیه دردهای درونی رو بوسی نموده و از یکدیگر خدا حافظی کردیم و فرشته ها اداره را ترک نمودند.از پنجره اتاقم ماشین آنها را میدیدم که دور میشدند در حالیکه آثاری از عصبانیت در چهره شون مشاهده نمیشد تبسم بر لبانم نقش بسته بود اما علت حلقه های اشکی که درچشمانم جمع شده بود و فرو نمیریخت را نمیفهمیدم.غرق در افکارم بودم که صدای فحش و ناسزا همراه با شکستن شیشه در راهرو اداره پیچید و به دنبال آن مجددا.................................................(ماهم شغل قشنگی داریما نه غلام)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 13:25  توسط سید ایوب  |