تبليغاتX
خلوتکده سیدایوب (توحید نامه)
شايد مرا ديگر نشناسی، شايد مرا به ياد نياوری. اما من تو را خوب می شناسم. ما همسايه ی شما بوديم و شما همسايه ی ما و همه مان همسايه ی خدا...
يادم می آيد گاهی وقتها می رفتی و زير بال فرشته ها قائم می شدی و من همه ی آسمان را دنبالت می گشتم؛ تو می خنديدی و من پشت خنده هايت پيدايت می کردم...
خوب يادم هست که آن روزها عاشق آفتاب بودی. توی دستت هميشه قاچی از خورشيد بود. نور از لای انگشتهای نازکت می چکيد. راه که می رفتی ردی از روشنی روی کهکشان می ماند...
يادت می آيد؟ گاهی شيطنت می کرديم و می رفتيم سراغ شيطان. تو گلی بهشتی به سمتش پرت می کردی و او کفرش در می آمد. اما زورش به ما نمی رسيد. فقط می گفت: همين که پايتان به زمين برسد می دانم چطور از راه به درتان کنم
تو، شلوغ بودی، آرام وقرار نداشتی.آسمان را روی سرت می گذاشتی و شب تا صبح از اين ستاره به آن ستاره می پريدی و صبح که می شد در آغوش نور به خواب می رفتی اما هميشه خواب زمين را می ديدی. آرزوئی روياهای تو را قلقلک می داد.دلت می خواست به دنيا بيائی. و هميشه اين را به خدا می گفتی. وآن قدر گفتی و گفتی تا خدا به دنيايت آورد. من هم همين کار را کردم، بچه های ديگر هم؛ ما به دنيا آمديم و همه چيز تمام شد...
تو اسم مرا از ياد بردی و من اسم تو را
 ما ديگر نه همسايه ی هم بوديم نه همسايه ی خدا
ما گم شديم و خدا را گم کرديم......
دوست من، همبازی بهشتی ام!نمی دانی چقدر دلم برايت تنگ شده. هنوز آخرين جمله ی خدا توی گوشم زنگ می زند:
از قلب کوچک تو تا من يک راه مستقيم است. اگر گم شدی از اين راه بيا. بلند شو
 از دلت شروع کن
شايد دوباره همديگر را پيدا کرديم
 
پ.ن: این قطعه را از وبلاگ دوست نادیده عزیزی برداشت نموده و به خودش تقدیم میکنم.
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 21:13  توسط سید ایوب  | 

سال 57 بي بي با شنيدن خبر سكته وفوت پسرش فضل اله، داغ جوان را تجربه نمود وتحمل كرد.

جنگ شروع شد وبچه هاي بي بي،حبيب اله وذبيح اله به جبهه هاي چنگ رفتند.

حبيب داراي همسرويك فرزندچهارماهه بود كه به جبهه اروند رود اعزام شد و در عمليات والفجر8   مورخ27/11/64 براثر اثابت تركش خمپاره هاي دشمن به درجه رفيع شهادت نائل گرديد.

ذبيح پس از شهادت برادرش در 30/10/65 حين عمليات كربلاي5 درمنطقه شلمچه شهيدگرديد.

حالا بي بي تنها مانده با خاطرات گذشته اش،سالهاي دردوتنهايي وياد فرزندان قهرمانش.

 

برداشت از خاطرات (حاجيه خانم بي بي تاج الدين)مادر مكرمه شهيدان والامقام حبيب الله وذبيح الله ملكدار

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 19:5  توسط سید ایوب  | 

همين جا شعله ور گشتم،كنون خاكسترم مانده

ببين اي نازنين حالا، كمي بال وپرم مانده

 همينجا تركشي خوردم، كه صحرا لاله پرورشد

گلي ازخون سرخ من، كنار سنگرم مانده

 پلاك از گردنم اينجا،زمين افتادوخونين شد

كه حالا در كنار پاره هاي پيكرم مانده

 همينجا در دعا بودم كه دستم در هوا رقصيد

وحالا ساعتي بي بند با انگشترم مانده

 من اينجا سرفه هايم را به بال چفيه مي بستم

كنون يك تكه ازچفيه، به دست خواهرم مانده

 بگو آن جمع ياران تفحص را كه اي ياران

همينجا رد پاي بوسه هاي دخترم مانده

 

پ.ن:  با تشکر از دوست و همکار عزیزم جناب آقای یدالله قائم پناه

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 17:41  توسط سید ایوب  | 

باسلام خدمت دوستان نازنینم.

فقط خدا میدونه که چقدر دلم براتون تنگ شده بود. اما خب اینروزها به جهت پاره ای از مشکلات اداری موفق نشدم که مطلبی بنویسم در واقع حوصله ای برام باقی نمونده.

خیلی مایلم که درخصوص شهید احمد پلارک که از مزارش بوی عطر بخصوصی به مشام میرسد براتون مطلب بنویسم اما از طرفی اصلا مایل به غلو کردن نیستم .

من هر دو هفته یکبار سری به مزار مطهرش میزنم و خدارو شاهد میگیرم که پس از هر زیارتی به آرامش خاصی میرسم شاید این حالی که در جوار شهید پلارک بهم دست میدهد در بعضی از امامزاده ها اون حس را نداشته باشم. اما خب حرمت همه اماکن در دلم محفوظه.

درخصوص شهید احمد پلارک پس از یک تحقیق اساسی یه حال مشتی بهتون میدم که کمتر کسی بهتون داده باشد فقط دعا کنید که بتونم در اداره از یک احمق از خدا بیخبری عبور نموده تا با فراق بال بیشتر خدمتتون باشم.

فعلابا همه وجودم یکایک شما عزیزان رو بخدا میسپارم و التماس دعا دارم.یا علی

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 21:38  توسط سید ایوب  |