تبليغاتX
خلوتکده سیدایوب (توحید نامه)

Click for Full Size View

امروز تاریخ ۲۷/۱۲/۱۳۳۶ ساعت حدودا یک بعداز ظهر برادرمحترم شهید والامقام(محمدحسین نوروزی آئین) مضطرب و هراسان و با عجله از پله های اداره بالا آمده و در حالیکه یک حلقه لوح فشرده در دست داشتند مستقیما به اتاق معاونت تعاون رفته و در حالیکه قدرت تکلم را از دست داده بودند درخواست کردند که هرچه سریعتر سی دی به رویت برسد معاون تعاون نیز بنده را صدا زدند که لوح را برایشان باز نمایم.پس از لحظاتی فیلم به نمایش در آمد خانم جوانی که زن داداش شهیدمحمدحسین نوروزی آئین بودند با حس خاصی داشتند خوابی که صبح امروز دیده بودند را در فیلم تعریف میکردند.ایشان اینطور اظهار داشتندکه در خواب در یک دشت تاریک پر ستاره ناگهان خود را مقابل سنگر شهید (محمد حسین نوروزی آئین) میبینند در حالیکه شهید خارج از سنگر نشسته بود در آن تاریکی شب شهید در هاله ای از نور قرار گرفته بودند از شهید میپرسد عموحسین داری چکار میکنی؟ شهید پاسخ میدهد در حال قرائت قران سوره انبیا هستم در این لحظه هیاهویی از داخل سنگر بگوش میرسد میپرسد عموحسین این سروصداها چیست؟ شهید جواب میدهد داخل سنگر همرزمانم هستند که دارن حنا درست میکنند قراره حنا بندان داشته باشیم میپرسد آیا جایی میخواهید بروید؟ شهید میگوید آری قصد رفتن به کربلا را داریم میپرسد مرا هم با خودتان میبرید؟ شهید میگوید نمیتوانیم ترا با خود ببریم اما کمی از حنا را بتو نیز میدهیم زن برادر شهید دستش را برای گرفتن حنا جلو میبرد و شهید بزرگوار نیز برای دادن حنا دستانش را جلو میاورد دستان هردو در مه قرار می گیرد بطوریکه دستان هیچکدام دیده نمیشود ناگهان زن برادر شهید از خواب میپرد و احساس میکند که اتاق عطرآگین شده است سریعا به کف دستش نگاه میکند آه خدایا چه میبیند غیر قابل باور است زیرا در کف دست او با حنا نوشته شده است (الله-علی) زن داداش شهید کف دستانش را رو به دوربین گرفته است تا کاملا نوشته ها رویت شود فیلم که به اینجا میرسد برادر شهید منقلب میشود و با صدای بلند شروع به گریستن میکند اورا به همراه لوح فشرده جهت برسی بیشتر به قسمت فرهنگی هدایت نمودیم پس از ساعتی  برادرشهید را در حالیکه تلفنی با همسرش مشغول به صحبت بودند را دیدم ازشون خواهش کردم که اجازه بدهند دقایقی با همسرشان گفتگو نمایم گوشی را گرفتم و پس از احوالپرسی مشروح مراتب را مجددا و شخصا برایم تعریف کردند و این در حالی است که نوشته هاو عطربهشتی کماکان به قوت خود باقی میباشد.به ایشان تبریک گفته و از خانواده شهید اجازه گرفتم که موضوع را اینجا برای شما تعریف کنم تا اولین کسانی باشید که از این پل ارتباطی ملکوتیان  با زمینیان معطلع میگردید گرچه بزودی این جریان مانند صدای بمب در سراسر ایران میپیچد اما این هدیه را بعنوان عیدی از من حقیر بپذیرید. لازم به ذکر است که شهیدمعظم(محمدحسین نوروزی آئین )در حین عملیات کربلای ۵ درمحل پاسگاه زید به درجه رفیع شهادت نائل گردیده است.روحش شاد و راهش پر رهرو باد. یاعلی

پ.ن:اگر اجازه داشتم که دستان و چهره این خانم جوان را نشان بدهم مضایقه نمیکردم.

پ.ن:برای مشارکت در اثبات حقانیت شهدا این لینک را به هرجایی که میتوانید ارسال نمایید.

پ.ن:سال نو را به تمامی عزیزانی که در طول سال با حقیر به هر نحوی تعامل داشته اند تبریک و تهنیت عرض مینمایم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 22:40  توسط سید ایوب  | 

نمیدونم علت دادوفریادشون چی بود خلاصه که دو تا جانباز داشتند تو سالن انتظار اداره با فریاد میگفتند که اگه ما جزو نیرو های اسرائیلی و امریکایی بودیم و مجروح شده بودیم وضع مون به مراتب بهتر از حالا بود این سروصداها نیم ساعتی ادامه داشت اونا به چندتا از اتاقهای اداره سر زده بودند و عصیان و عصبانیتشون بیشتر شده بود تا اینکه به بخش مسکن نزد من آمدند یه حسی بهم میگفت که با آنها از در یاعلی و با احساسات و عواطف وارد بشم اتفاقا نتیجه داد نزد من نشستند از آبدارچی خواهش کردم سه تا چایی برامون بیاره بعد از برادرها علت عصبانیتشون رو پرسیدم از نوع آقاسید آقا سید گفتنشون خیلی حال میبردم ظاهرشون داغون و عصبانی اما تو عمق چشمهای بیمارشون دریایی از عشق جاری بود. هردوشون جانباز شیمیایی با درصد بالا بودند اسم یکی از آنها هادی قربان نژاد و دیگری ابوالفضل قره گزلو بود هادی در جزیره بواریان و ابولفضل در سه راهی شلمچه شیمیایی شده بودند ضایعات شیمیایی بقدری پیشرفت کرده بود که حالا تو سن چهل سالگی رختخوابشون رو هم خیس میکردند و کنترل ادار نداشتند و جلو فرزندانشون خیلی خجالت میکشیدند مطالبی را عنوان میکردند که نمیتونم براتون شرح بدهم و اینک که جهت تامین دارو به اداره آمده بودند بقول خودشون کسی آنها رو تحویل نمیگرفت یکی از آنها برای محبت تنگاتنگ با همسر خود حتما میبایست دارویی را مصرف کند که با استفاده از آن قرصها در مدت دوسال وزنش از نود کیلو به صدوچل کیلو رسیده بود خلاصه که علت آمدنشون به اتاق مرا فراموش کرده بودند و دوساعت تمام باهام دردودل کردند و تو این فاصله گاهی میخندیدند و گاهی گریه میکردند و مرتبا در لابلای صحبتهایشان میگفتند که اگر تحمل و زحمتهای خانمم نبود من تا حالا..........کار کشیده بود به بیان خاطرات و از اینکه گوش شنوایی پیدا کرده بودند کیفور بودند گویی تمام غصه ها فراموش شده بود نهایتا پس ازتخلیه دردهای درونی رو بوسی نموده و از یکدیگر خدا حافظی کردیم و فرشته ها اداره را ترک نمودند.از پنجره اتاقم ماشین آنها را میدیدم که دور میشدند در حالیکه آثاری از عصبانیت در چهره شون مشاهده نمیشد تبسم بر لبانم نقش بسته بود اما علت حلقه های اشکی که درچشمانم جمع شده بود و فرو نمیریخت را نمیفهمیدم.غرق در افکارم بودم که صدای فحش و ناسزا همراه با شکستن شیشه در راهرو اداره پیچید و به دنبال آن مجددا.................................................(ماهم شغل قشنگی داریما نه غلام)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 13:25  توسط سید ایوب  | 

مادر دردمند شهیدمحمد بروجردی خاطره ای از فرزند دلاورش تعریف میکرد.او میگفت زمستان بسیار سردی بود محمد اومد خونه در حالیکه صورتش از سرما کبود شده بود و پاهایش حس نداشت بهش گفتم پسرم چرا به خودت نمیرسی؟ممکنه مریض بشی تو باید لباس گرم بپوشی و کفش خوبی پات کنی که پاهایت از سرما یخ نکند محمد در جوابم کفت نه مادر جان باید پاهایم یخ کند تا بتونم درد بچه هایی که الان تو جبهه و در کوهستانهای پر برف کردستان در میون برف و سرما زجر میکشن را حس کنم این شرط انصاف نیست که اونها اونجا بلرزن و من در کنار بخاری گرم باشم دور از معرفته که من لباس مناسب داشته باشم و بعضی از رزمنده ها حتی پوتین مناسب نیز نداشته باشند.روحش همواره شاد.

+ نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 0:9  توسط سید ایوب  | 

اگر تنهاترینه تنهایان شوم٬ باز خدا هست.او جانشینه همه ی نداشتن هاست.ای پناهگاه ابدی!تو میتوانی جانشین همه ی بی پناهیها شوی.

خداوندا ! من در کلبه ی فقیرانه ی خود امتیازی دارم که تو در عرش کبریا ئیت نداری٬ زیرا من چون تویی را دارم و تو چون خودی نداری!

پ.ن:برداشت از کتاب مرحوم دکتر شریعتی

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 20:18  توسط سید ایوب  |