گفتمش احوال عمرم را بگو تا عمر چیست گفت یا برق است یا شمع است یا پروانه ای
گفتمش آنان که میبینی بر او دل بسته اند گفت یا کورند یا مست اند یا دیوانه ای
گفتمش احوال عمرم را بگو تا عمر چیست گفت یا برق است یا شمع است یا پروانه ای
گفتمش آنان که میبینی بر او دل بسته اند گفت یا کورند یا مست اند یا دیوانه ای
امروز یه صحنه بسیار دل انگیزی رو دیدم که دوست دارم برای شما تعریف کنم.
به مناسبت گرامیداشت دهه مبارکه فجر و جهت تقدیر از پیشکسوتان وقهرمانان ورزش جانبازان مراسمی تو حرم حضرت عبدلعظیم حسنی(ع) توسط اداره ما(بنیادشهیدوامورایثارگران شرق استان تهران) برگزار شده بود کلیه جانبازان ورزشکار از اقصی نقاط کشور در این مراسم باشکوه حضور داشتند و افتخار پذیرایی از ایشان به عهده ما بود.موقع نهار سفره ها را به موازی یکدیگر پهن نموده ومهمانان گرداگرد آن نشسته بودند وقتی خیالمون راحت شد که همه عزیزان حضور دارند من و همکارم (اقای طاهری) نیز یک گوشه ای از سفره نشستیم جاتون خالی مهمانان با چلوکباب پذیرایی میشدند. ضمن صرف نهار به اطرافمون نگاه میکردیم ومجاور بودن با این همه قهرمان آنهم از جنس پروانه هایی که هریک عضوی از بدن خود را تقدیم این آب و خاک کرده بودن برایمان مایع مباهات بود.ناگهان چشممون به جانباز جوانی افتاد که هردو دستش از زیر آرنج قطع شده بود و از هردو چشم نیز نابینا بود آقای جوانتری که همراه وی بود یک لقمه غذا خودش میخورد و دو لقمه در دهان رفیق جانبازش میگذاشت و با هم میگفتند و میخندیدند وبسیار شاداب بودندخدا میدونه آنقدر صحنه قشنگی بود که از دیدنش عشق میکردیم اصلا نمیتونم زیبایی این صحنه را براتون بازگو کنم ایکاش حضور میداشتید و خودتون از نزدیک این تصویر زیبا را مشاهده میکردید.خدا میدونه غلو نمیکنم شاید این یکی از بهترین تصاویری بوده که من در زندگیه خود با آن مواجه شده ام آخرش نتونستم تحمل کنم و رفتم پیش آنها و خودم رو معرفی نموده و خواهش کردم اجازه بدهند که با گوشی همراهم چند قطعه عکس یادگاری از آنها بگیرم با خوشرویی پذیرفتند پس از گرفتن عکسها از آن دو خداحافظی کرده و نزد دوستانم برگشتم واین در حالی بود که داشتم بزرگواری ایشان را باهم مقایسه میکردم که ارزش کار کدامیک از آنها بالاتره آنکه دو دست و فروغ هردو چشمانش را تقدیم این سرزمین نموده و یا کار دوست همراهش که با کمال بی ریایی خود را وقف رفیقش نموده و با کمال صبر و متانت با این جانباز گرامی معاشقه میکند؟ خلاصه که کم آوردم و نتونستم به نتیجه برسم لذا منتظر نظر شما بزرگواران میمونم تا در این زمینه ازتون درس بگیرم کاش امکاناتش را داشتم تا عکسهارا بهتون نشون میدادم تا بلکه شاهد گوشه ای از این معاشقه میشدید. حالا تا بعد...
پ.ن:منبع حدیث کتاب نشان از بی نشانها (جلد اول تقریبا انتهای کتاب) مرحوم نخودکی میباشد .
درست یکماه پیش بود که مردم با سرعت و شتابزدگی از راه پله های اداره در حال رفت و آمد بودند و در لابلای آنها حاج اصغر عباسی پدر محترم شهید والامقام قربانعلی(عیسی) عباسی نیز به آرامی به طبقه دوم ساختمان رسید و مستقیما به سمت اتاق من آمد و روی یکی از صندلیهای خالی نشست و منتظر شد تا من جواب مراجعین قبلی را بدهم وقتی سرم کمی خلوت شدآمدجلو و باهام احوالپرسی کرد ازش خواهش کردم تا مشکلش را مطرح کند اون بنده خدا کمی سرخ و سقید شد و گفت کمی صبر کن میگم بهت من از فرصت استفاده کرده و مشغول چای خوردن شدم و زیر چشم نیز او را نگاه میکردم حاج اصغر پیرمردی حدود شصت و پنج ساله و ظاهرا سالم و سرزنده بود که فرزند بسیار جوان خود را در راه دفاع از مرز و بوم این کشور در دوران جنگ تحمیلی تقدیم انقلاب نموده بود سایر فرزندانش ازدواج کرده بودند و همسرش نیز چندی پبش به دیار حق شتافته بود و او به تنهایی روزگار خویش را سپری میکرد گفتم خب حاجی حالت چطوره سرش رو بلند کرد حلقه اشکی چشمانش را اشباع کرده بود گفت سید من ترو مانند فرزند خودم دوستت دارم اومدم پیشت تا از تنهایی شکوه کنم و ازت خواهشی دارم که امیدوارم کمکم کنی گفتم بگو حاجی هر کمکی از دستم ساخته باشه مضایقه نمیکنم گفت تنهایی کمرم را شکسته و دیگر نمیتونم به این وضع ادامه دهم و در این اداره آدمهای بسیار زیادی رفت و آمد میکنند ترو خدا اگر فرد مناسبی را جهت ازدواج با من یافتی دستم را بگیر قهقه زدم زیر خنده حاجی ناراحت شد و گفت آیا حرف خنده داری زدم ضمن خندیدن معذرت خواستم و بهش گفتم (کل اگر دوا نمودی سر خود شفا نمودی)از پشت میزم بلند شدم صورتش را بوسیدم و بهش گفتم نه حاجی این کار من نیست و من عرضه اینکارها رو ندارم اما میفرستمت نزد کسی که با توکل بخدا مشکلت برطرف بشه خلاصه که حاج اصغر رو نزد واحد مددکاری اداره فرستادم و از طرفی مشکل ایشان را به مسئول مافوق خودم نیزمطرح کردم و ازشون جدا خواهش کردم که موضوع را با جدیت تا حصول نتیجه دنبال کنند و از آنروز به بعد نیز یکی دوبار دیگر حاجی را در اداره دیدم که پیگیر موضوع بوده و با همکاران موارد را برسی میکردندتا اینکه امروز صبح وقتی وارد اداره شدم آگهی فوت حاجی رو در تابلو اعلانات دیدم زانوهام از غصه میلرزید خیلی ناراحت شدم یکی از دوستانم متوجه وضعیت من شد و دستم رو گرفت و تا پشت میزم منو همراهی کرد و موقع رفتن گفت سید اون بنده خدا که رفت تو به فکر خودت باش و زودتر تجدید فراش کن چون تنهایی قاتل خاموش آدمهاست صورتم را با دودست پوشاندم و ضمن گریه ناخوداگاه زمزمه کردم که ای داد بر غم تنهایی