تبليغاتX
خلوتکده سیدایوب (توحید نامه)

روزی اتوبوس خلوتی در حال حرکت بود.پیرمردی با دسته گلی زیبا روی یکی از صندلیها نشسته بود.مقابل او دخترکی جوان قرار داشت که بینهایت شیفته زیبایی و شکوه دسته گل پیرمرد شده بود و لحظه ای از آن چشم بر نمیداشت. زمان پیاده شدن پیرمرد فرا رسید وقبل از توقف اتوبوس در ایستگاه از جا برخاست وبه سوی دخترک رفت و دسته گل را به او داد و گفت(متوجه شدم که تو عاشق این گلها شده ای)من آنها را برای همسرم خریده بودم و اکنون مطمئن هستم که او از اینکه آنهارا به تو هدیه بدهم خوشحال ترخواهد شد.دخترک با خوشحالی دسته گل را پذیرفت و با چشمهایش پیرمرد را که از اتوبوس پیاده میشد بدرقه کرد و با تعجب دید که پیرمرد به سوی دروازه آرامگاه خصوصی در آنسوی خیابان رفت و در کنار نرده درب ورودی نشست آری همسر پیرمرد به تازگی فوت شده بود.

پ.ن:تقدیم به برادر عزیزم آقای محمدرضا سلطانی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 20:10  توسط سید ایوب  | 

در مطب دکتر به شدت به صدا درآمد.دکتر گفت:در راشکستی بیا تو.در باز شدو دختر ۹ساله ای که خیلی پریشان بود به طرف دکتر دوید(اقای دکتر مادرم)و در حالیکه نفس نفس میزد ادامه داد (التماس میکنم با من بیائید) دکتر گفت (باید مادرت را به اینجا بیاوری من برای ویزیت به خانه کسی نمی روم)دختر گفت:ولی دکتر من نمیتوانم اورا بیاورم اگر شما نیائید او میمیرد و اشک از چشمانش سرازیر شد.دل دکتر به رحم آمد و تصمیم گرفت همراه دخترک برود.دختر دکتر را به طرف خانه راهنمایی کرد.دکتر شروع به معاینه زن بیمار کردو توانست با آمپول و قرص تب اورا پائین بیاوردو نجاتش دهد.دکتر تمام تمام شب را بر بالین زن ماند نزدیک صبح علائم بهبودی در بیمار دیده شد.زن به سختی چشمانش را باز کرد واز دکتر به خاطر زحماتی که کشیده بود تشکر کرد.دکتر به او گفت(باید از دخترت تشکر کنی اگر او نبود به طور حتم می مردی) مادر با تعجب گفت(ولی دکتر دختر من حدود سه ساله پیش از دنیا رفته است)و به عکس بالای تختش اشاره کرد.پاهای دکتر از دیدن عکس روی دیوار سست شدو گفت این همان دختر بود(فرشته ای کوچک و زیبا)

پ.ن:با تشکر ازجهانبخش موسوی رکعتی

پ.ن:تقدیم به وبلاگ (صدای بال فرشتگان)

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 21:19  توسط سید ایوب  | 

مردی که همسرش را از دست داده بود دختر سه ساله اش را که به بیماری سختی مبتلا بود بسیار دوست می داشت.پدر به هر دری زده بود تا کودک سلامتی خود را دوباره به دست بیاورد. هرچه پول داشت برای درمان او خرج کرد ولی بیماری جان دخترک را گرفت.پدر گوشه گیرشد و مرتب اشک میریخت با هیچ کس حرف نمی زد و سر کار نمیرفت.دوستان و آشنایان او خیلی سعی کردند تا او را به زندگی عادی برگردانند.ولی موفق نمیشدند.شبی پدر رویای عجیبی دید.خواب دید که در بهشت است و تعدادی از فرشته های کوچک در جاده ای طلایی به سوی قصر با شکوهی در حرکتند و هرکدام از فرشته های کوچک شمعی روشن در دست دارد. اما شمع یکی از فرشته ها که غمگین بودخاموش بود جلوتر رفت دید فرشته ای که شمع او خاموش است دختر خودش میباشد او را بغل کرد نوازشش کرد وبوسیدتش و گفت عزیز دلم تو چرا انقدر غمگینی و چرا شمع تو خاموش است.دخترک به پدرش گفت باباجان (هروقت شمع من روشن میشود اشکهای تو آنرا خاموش میکند و هروقت دلتنگ میشوی من هم غمگین میشوم.)پدر در حالیکه اشک در چشمهایش حلقه زده بود از خواب پرید زود اشکهایش را پاک کرد.تنهایی را رها کرد و به زندگی عادی خود باز گشت.

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 18:44  توسط سید ایوب  | 

هیزم شکنی روزها به جنگل میرفت و مقداری هیزم جمع میکرد و به شهر میبرد و با فروش آنها زندگی خود را اداره میکرد. شیر درنده ای نیز در آن جنگل زندگی میکرد.اما با هیزم شکن کاری نداشت تا اینکه آن دو با هم دوست صمیمی شدند هیزم شکن مرتبا شیر را برای خوردن غذا به خانه خود دعوت میکرد اما شیر نمی پذیرفت ومیگفت شما آدمی هستیدومن حیوان و دوستی ما با هم جور در نمی آید یک روز آنقدر مرد هیزم شکن اصرار کرد تا شیر راضی شد که به خانه او برود. همسر هیزم شکن (کله پاچه)درست کرده بود و سفره را پهن نمود و همگی نشستند و مشغول غذا خوردن شدند.شیر همان طور که غذا میخورد آب کله پاچه از گوشه لبهایش روی چانه اش میریخت زن هیزم شکن وقتی این صحنه را دید به شوهرش گفت مرد این چه حیوانه کثیفیه که به خانه آورده ای حالم بهم خورد.شیر تا این حرف را شنید رو به هیزم شکن نمود و گفت من بهت نگفتم که دوستیه ما جور در نمیاد؟ حالا زود بلند شو و تبرت را بردار و محکم بزن به سر من.مرد گفت اما ما با هم دوست هستیم.شیر گفت اگه اینکار رو نکنی من هر دوی شمارو تیکه پاره میکنم.مرد از ترسش سریعا تبرش را بلند کرد و محکم تو سر شیر زد و سرش را شکافت شیر که شدیدا مجروح شده بود از آنجا به جنگل رفت هیزم شکن دیگر از ترس به جنگل نمی رفت یک روز با خودش گفت باداباد برم ببینم حیوان مرده است یا زنده وقتی به جنگل رسیدشیر را سالم و سرحال دید به او گفت هنوز زنده ای رفیق؟شیر گفت میبینی که زنده ام و زخم تبر تو کاملا خوب شده اما زخم زبان همسرت هنوز خوب نشده و روز به روز بدتر هم میشه تو نیز زود از اینجا برو و دیگر هم بر نگرد اگر بار دگر ببینمت تکه پاره ات میکنم.

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت 19:41  توسط سید ایوب  |