روزی اتوبوس خلوتی در حال حرکت بود.پیرمردی با دسته گلی زیبا روی یکی از صندلیها نشسته بود.مقابل او دخترکی جوان قرار داشت که بینهایت شیفته زیبایی و شکوه دسته گل پیرمرد شده بود و لحظه ای از آن چشم بر نمیداشت. زمان پیاده شدن پیرمرد فرا رسید وقبل از توقف اتوبوس در ایستگاه از جا برخاست وبه سوی دخترک رفت و دسته گل را به او داد و گفت(متوجه شدم که تو عاشق این گلها شده ای)من آنها را برای همسرم خریده بودم و اکنون مطمئن هستم که او از اینکه آنهارا به تو هدیه بدهم خوشحال ترخواهد شد.دخترک با خوشحالی دسته گل را پذیرفت و با چشمهایش پیرمرد را که از اتوبوس پیاده میشد بدرقه کرد و با تعجب دید که پیرمرد به سوی دروازه آرامگاه خصوصی در آنسوی خیابان رفت و در کنار نرده درب ورودی نشست آری همسر پیرمرد به تازگی فوت شده بود.
پ.ن:تقدیم به برادر عزیزم آقای محمدرضا سلطانی
