تبليغاتX
خلوتکده سیدایوب (توحید نامه)

TinyPic image

 شب گذشته حدود ساعت ۱۵/۲۳ کانال سه سیما برنامه ای از سالهای اولیه انقلاب که کردستان در تصرف و محاصره ضد انقلاب قرار داشت را نمایش میداد و افرادی که در اون برنامه صحبت میکردند عموما برادران پاسدار ساکن در شهرهای گوناگون کردستان بودند. برنامه مذکور حدود سه ربع ساعت طول کشید و اسم خیلی از برادرانی که زحمات زیادی جهت پاکسازی منطقه کشیده بودند برده میشد اما بی معرفتها حتی کوچکترین اشاره ای به شهید والامقام محمدبروجردی نکردند. خدایی خیلی دلم سوخت شهید گرامی محمد بروجردی کسی بود که جهت پاکسازی غرب کشور خصوصا کردستان زحمات بیدریغ وفوق العاده ارزشمندی کشیده بود وگروهکهای منافقین وچریکهای مثلا فدایی خلق و کومله ها و پیکار و احزاب گوناگون ضدانقلاب بخصوص حزب دمکرات به رهبری قاسملو از دست وی آرامش نداشتند و نهایتا نیز پس از بارها مجروحیت در یکی از روزهای خدا زمانی که جهت ماموریت بسیار مهمی راهی یکی از شهرهای کردستان بود براثر برخورد ماشین وی با مین که منافقین به عنوان تله کارگزاری کرده بودند به فیض عظمای شهادت نائل میگردد.روهش شاد.

من از سازندگان اون برنامه تلویزیونی که واقعا قصور داشتند شدیدا گله دارم و آرزو میکنم اینک فاطمه خانم همسر محترم شهید و حسین آقا و زینب خانم فرزندان گرامی شهید روزگار خوش وشیرینی داشته باشند.

یکی از همرزمان حاجی به نام (هدایت)شهید بروجردی را به ققنوس کردستان تشبیه نموده است و در یکی از مراسمات شهید پشت میکرفون قرارمیگیرد و خطاب به جمعیت اینطور میگوید:ققنوس پرنده ای اسطوره ای و بسیار خوشرنگ و خوش آوا بوده است و منقارش سیصدوشصت سوراخ دارد و در کوهای مرتفع مقابل باد می نشیند و شروع به خواندن میکند و از نوای سحرانگیز او مرغان بسیاری پیرامونش حلقه میزنند.و چون عمرش به آخر برسد هیزم زیادی جمع میکند و روی هیزمها مینشیند و  با صدای سحر انگیز خود شروع به خواندن مینماید و در اثر آواز ققنوس هیزمها شعله ور میگردد و اورا در آتشی که خود برافروخته است میسوزاند و از خاکسترش ققنوس دیگری متولد میگردد.آری دقیقا مانند شهید محمد بروجردی که پس از شهادتش برادر دیگری به نام(جمالی)به عنوان جانشین وی معرفی میگردد که این بزرگوار نیز در عملیات بعدی به فیض شهادت نائل میشود.

حالا پس از سالها در برنامه های تلویزیونی حتی نامی از آنها برده نمیشود. ای بر پدر سیاست لعنت که حتی به شهدای فرمانده نیز رحم نمیکنند.حالا هم مثلا میخواهند تاریخ جنگ و انقلاب را برای نسلهای بعدی زنده نگهدارند اونم با این همه تحریف و...................

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 22:59  توسط سید ایوب  | 

TinyPic image

(خاطره ای از زبان همرزم شهیدهمت)

توي سنگر نشته بودم و به كارهاي خودم مي رسيدم كه يه دفعه ديدم حاجي وارد شد اولش به نظر عادي مي اومد اما وقتي ديدم محكم انگشتشو تو دستاش گرفته و به خودش مي پيچه فهميدم كه اتفاقي براش افتاده.ازش پرسيدم چي شده؟ گفت:هيچي فقط دكتررو خبر كن.منم كه مي دونستم درد زيادي مي كشه سريع رفتم و دكتر رو خبر كردم.دكتر اومد و انگشتشو معاينه كرد  انگشت شصت حاجي دَر رفته بود.بعد از اينكه انگشتشو باند پيچي کردندعلت  حادثه را ازش پرسيدم.اول طفره مي رفت اما با اصرار من قضيه  را برايم تعريف كرد كه از اين قرار بوده:
وقتي حاجي سخنراني اش براي بچه ها تمام شده بود رزمنده ها از سر علاقه و عشقي كه به حاجي داشتند طبق معمول مي ريزند سر حاجي تا ببوسنش و ابراز محبت كنند.يكي از بچه ها كه قصد داشته دست اونو  ببوسه انگشت حاجي رو  مي گيره و  به طرف خودش مي كشه كه باعث ميشه انگشت حاجي كشيده بشه و از جا در بره.اما حاجي تو جمعيت اين درد و به روي خودش نمياره تا مبادا اون بنده خدا متوجه كارش بشه و جلوي حاجي شرمنده بشه به همين خاطر خونسردانه از جمعيت دور میشه و به طرف سنگر مي ره تا كسي از ماجرا بويي نبره.آره توحید حاج همت این رقمی بود

پ.ن:تقدیم به عزیز درخواست کننده

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 20:59  توسط سید ایوب  | 

پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت : اما من درخت نيستم. تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي. پرنده گفت : من فرق درخت ها و آد م ها را خوب مي دانم. اما گاهي پرند ه ها و انسا نها را اشتباه مي گيرم. انسان خنديد و به نظرش اين بزر گترين اشتباه ممكن بود. پرنده گفت: راستي، چرا پر زدن را كنار گذاشتي؟ انسان منظور پرنده را نفهميد، اما باز هم خنديد. پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد. انگار در دورهای خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي
که نمي دانست چيست. شايد يك آبيه دور، يك اوج دوست داشتني. پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از يادشان رفته است . درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرين نكند فراموشش مي شود. پرنده اين را گفت وبسوی آسمان پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به يك آبيه بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبيه بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد . آنگاه خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و با مهربانی گفت : يادت مي آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي. راستي عزيزم، بال هايت را كجا گذاشتي؟ انسان دست بر شانه هايش گذا شت و جاي خالي چيزي را احساس كرد آنگاه سر در آغوش خدا گذاشت و های های گريست!!!!!

پ.ن:این پست را تقدیم میکنم به ( زینب عزیزم ) و آرزو میکنم خداوند هرچه زودتر به همسر عزیزشان آقاجواد شفا عنایت کنه

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 20:47  توسط سید ایوب  | 

چندروزی بود که خیلی کلافه بودم.آنقدر خسته شده بودم که تحمل اطرافیان وحتی خودم را نداشتم.ساعات میگذشت و حال من بهتر نمی شد.نه کتاب ونه تفریح و نه هیچ کار دیگر باعث نشاط من نمیشد.یک روز نزدیک عصر دوستم تلفن زد.حال اون نیز خوب نبود.اصلا حال و حوصله دیدن و صحبت کردن با او را نداشتم.بالاجبار مجبور شدم با او قرار بگذارم.نیم ساعت بعد به خانه ما آمد. نشستم و با بی میلی به صحبتهایش گوش دادم.گاهگاهی نیزنظری میدادم.پس از یک ساعتی متوجه چیزعجیبی شدم و آن هم تغییر روحیه هر دوی ما بود. خودم راسرحال و شاد احساس میکردم او هم دائم میخندید. نشاط و سرحالی من تا روز بعد نیز ادامه داشت.

لطفا برداشت خود را از این موضوع مطرح بفرمائید.

+ نوشته شده در  جمعه ششم مهر 1386ساعت 16:36  توسط سید ایوب  |