پیرزنی تنها دریک خانه قدیمی کوچک زندگی میکرد.شبی از خدا تقاضای ملاقات حضوری کرد خدا به او گفت که فردا به دیدارش می آید.پیرزن فردای اون روز صبح خیلی زود از خواب برخواست و با خوشحالی مشغول نظافت خانه شد که صدای در حیاط بلندشد او شادمان درب راباز کرد اما پشت در پیرمرد فقیری بود که صدقه میخواست اورا به تندی از منزل رد کردو برگشت و مشغول پختن یک غذای لذیذ و خوشمزه شده بود که بوی آن تمام محله را پر کرده بود مجددا در منزل را کوبیدند این باردختر بچه ای گرسنه بود که کمی غذا میطلبید پیرزن اورا نیز از خود دور کرد و سریع به داخل خانه برگشت غروب شده بود و هنوز خدا نیامده بود منزل مثل دسته گل آراسته شده بود حیاط را شسته بود و باغچه هارا آب داده بود غذا آماده بود . در حال درست کردن قلیان بود که صدای در حیاط بلند شد این بار بدو بدو رفت و در خانه را باز کرد باز هم گدای دیگری را دید که با اصرار تقاضای کمک میکند پیرزن عصبانی شد و اورا نیز با دادوفریاد از خانه دور کرد وبه داخل خانه برگشت شب شده بود بغض کردودرحالیکه گریه میکرد در دل خود بخدا گفت یکبار هم که قرار شد نزد من بیایی نیامدی و بدقولی کردی و دل مرا شکستی . در این لحضه نسیم ملایمی همراه عطربسیارخوشبویی توام با صدای دل انگیزی در فضای خانه کوچک طنین انداز شد پیرزن اطراف خودرا نگاه کردوچیزی ندید صدا به او گفت منم من خدای تو هستم من بدقولی نکردم امروز سه بار برای دیدنت امدم لیکن هربار مرا با خشونت از خودت راندی بار اول که امدم به شکل................................
پ.ن:موضوع بالاکنایه به اشخاصیه که بدون مطالعه اقدام به نگارش موضوعاتی مثلا سیاسی میکنن که ناخواسته همراه نوشته هاشون گم میشن در صورتیکه شخصیت حقیقی آنها بقدری دوست داشتنیه که چنانچه مطالب دل خودشون رو بنویسن جذابیت بیشتری خواهند داشت.یعنی دور از جون سیاست سواره خره میشه و به اتفاق گم میشن.
گرچه نشناسم تو را روی تو را نام تو را
لیک در من هست آهنگ غم و اندوه تو
گرچه نشناسی مرا روی مرا نام مرا
میشناسم من ولی شبهای همچون کوه تو
برو این دام بر مرغ دگر نه که عنقا را بلند است آشیانه
من هیچگونه نیازی به تو ندارم و تورا سه طلاقه کردم که در آن رجوعی نیست. ایام زندگی تو کوتاه و ارزش تو ناچیز و امید به تو پست و حقیر است. حضرت علی(ع)
روزی جنگلی آتش گرفت.شعله های سوزناک آتش هر لحظه بیشتر میشد. در اعماق این جنگل دو مرد زندگی میکردند.یکی از آنها نابینا و دیگری فلج بود. هردو مرد متوجه آتش گرفتن جنگل شدند و به شدت نگران بودند. مرد نابینا آتش و حرارت آنرا احساس میکرد اما نمیدانست که از کدام راه باید خود را نجات دهد. مرد افلیج نیز همه چیز را بخوبی میدید اما پای فرار کردن را نداشت.آن دو مدتی فکر کردند و به این نتیجه رسیدند که تنها راه برای نجات از آتش همکاری با یکدیگر است. از این رو مرد نابینا مرد فلج را بر دوش گرفت و بدین ترتیب چشمان یکی راه را میدید و پاهای دیگری حرکت میکرد. با این همکاری و تدبیر هردو مرد با وجود نقایص خود از چنگ اتش گریختند.(مایا)
