تبليغاتX
خلوتکده سیدایوب (توحید نامه)

پیرزنی تنها دریک خانه قدیمی کوچک زندگی میکرد.شبی از خدا تقاضای ملاقات حضوری کرد خدا به او گفت که فردا به دیدارش می آید.پیرزن فردای اون روز صبح خیلی زود از خواب برخواست و با خوشحالی مشغول نظافت خانه شد که صدای در حیاط بلندشد او شادمان درب راباز کرد اما پشت در پیرمرد فقیری بود که صدقه میخواست اورا به تندی از منزل رد کردو برگشت و مشغول پختن یک غذای لذیذ و خوشمزه شده بود که بوی آن تمام محله را پر کرده بود مجددا در منزل را کوبیدند این باردختر بچه ای گرسنه بود که کمی غذا میطلبید پیرزن اورا نیز از خود دور کرد و سریع به داخل خانه برگشت غروب شده بود و هنوز خدا نیامده بود منزل مثل دسته گل آراسته شده بود حیاط را شسته بود و باغچه هارا آب داده بود غذا آماده بود . در حال درست کردن قلیان بود که صدای در حیاط بلند شد این بار بدو بدو رفت و در خانه را باز کرد باز هم گدای دیگری را دید که با اصرار تقاضای کمک میکند پیرزن عصبانی شد و اورا نیز با دادوفریاد از خانه دور کرد وبه داخل خانه برگشت شب شده بود بغض کردودرحالیکه گریه میکرد در دل خود بخدا گفت یکبار هم که قرار شد نزد من بیایی نیامدی و بدقولی کردی و دل مرا شکستی . در این لحضه نسیم ملایمی همراه عطربسیارخوشبویی توام با صدای دل انگیزی در فضای خانه کوچک طنین انداز شد پیرزن اطراف خودرا نگاه کردوچیزی ندید صدا به او گفت منم من خدای تو هستم من بدقولی نکردم امروز سه بار برای دیدنت امدم لیکن هربار مرا با خشونت از خودت راندی بار اول که امدم به شکل................................

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 21:34  توسط سید ایوب  | 

مرد روستایی خرش را گم کرده بود گرد شهر می گشت و شکر میکرد. یکی به او گفت دیگه چرا شکر میکنی؟گفت:برای آنکه من سوار خر نبودم  چون امروز چهارمین روزی بود که من گم شده بودم.

پ.ن:موضوع بالاکنایه به اشخاصیه که بدون مطالعه اقدام به نگارش موضوعاتی مثلا سیاسی میکنن که ناخواسته همراه نوشته هاشون گم میشن در صورتیکه شخصیت حقیقی آنها بقدری دوست داشتنیه که چنانچه مطالب دل خودشون رو بنویسن جذابیت بیشتری خواهند داشت.یعنی دور از جون سیاست سواره خره میشه و به اتفاق گم میشن.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 15:42  توسط سید ایوب  | 

گرچه نشناسم تو را روی تو را نام تو را

لیک در من هست آهنگ غم و اندوه تو

گرچه نشناسی مرا روی مرا نام مرا

میشناسم من ولی شبهای همچون کوه تو

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 22:5  توسط سید ایوب  | 

ای دنیا. ای دنیا از من دور شو . آیا میخواهی خودت را به من عرضه کنی یا به من اظهار تمایل و رغبت نمایی؟ دیگر وقت آن نیست که تو پیش من خودآرایی کنی. هرگز

برو این دام بر مرغ دگر نه                         که عنقا را بلند است آشیانه

من هیچگونه نیازی به تو ندارم و تورا سه طلاقه کردم که در آن رجوعی نیست. ایام زندگی تو کوتاه و ارزش تو ناچیز و امید به تو پست و حقیر است. حضرت علی(ع)

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 21:25  توسط سید ایوب  | 

روزی جنگلی آتش گرفت.شعله های سوزناک آتش هر لحظه بیشتر میشد. در اعماق این جنگل دو مرد زندگی میکردند.یکی از آنها نابینا و دیگری فلج بود. هردو مرد متوجه آتش گرفتن جنگل شدند و به شدت نگران بودند. مرد نابینا آتش و حرارت آنرا احساس میکرد اما نمیدانست که از کدام راه باید خود را نجات دهد. مرد افلیج نیز همه چیز را بخوبی میدید اما پای فرار کردن را نداشت.آن دو مدتی فکر کردند و به این نتیجه رسیدند که تنها راه برای نجات از آتش همکاری با یکدیگر است. از این رو مرد نابینا مرد فلج را بر دوش گرفت و بدین ترتیب چشمان یکی راه را میدید و پاهای دیگری حرکت میکرد. با این همکاری و تدبیر هردو مرد با وجود نقایص خود از چنگ اتش گریختند.(مایا)

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 20:36  توسط سید ایوب  | 

عیسی از قبری عبور میکرد که صاحب آنرا عذاب میکردند. یک سال بعد که از انجا میگذشت دید صاحب قبر عذابی ندارد. گفت پروردگارا من پارسال که از این قبر عبور میکردم صاحب ان معذب بود ولی امسال عذابی ندارد.خداوند به او وحی فرستاد که ای روح الله او فرزندی صالح داشت که اینک بالغ گردیده و راهی را درست کرده  و یتیمی را پناه داده است و من بخاطر عمل فرزندش اورا بخشیدم.
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 11:51  توسط سید ایوب  |