تبليغاتX
خلوتکده سیدایوب (توحید نامه)

در واقعه کربلا و عاشورا امام حسین(ع) دست دختری را که نامزد حضرت قاسم فرزند امام حسن(ع) بود را گرفتند و فرمودند قاسم جان تو اینک چهارده ساله شده ای و این دختر امانت پدر توست که تا امروز نزد من بوده است و پدرت وصیت نموده که اورا به همسری تو در آورم اکنون اورا تحویل بگیر.

پس دختر را به عقد قاسم در آورد و دست دختر را در دستان قاسم نهاد و از خیمه خارج گردید.

قاسم دست عروس زا رها کرد و خواست از خیمه بیرون بیاید که عروس به او گفت ای قاسم چه خیالی داری؟ و قصد رفتن به کجا را داری؟ قاسم گفت ای نور دو دیده من اینک قصد رفتن به میدان جنگ را دارم مرا رها کن زیرا عروسی و دامادی ما به قیامت افتاد.

عروس گفت ای عشق زمینی و آسمانی من پس از شهادتت در قیامت تورا چگونه و به چه نشانی بشناسم.قاسم گفت ای دلبندم مرا به وسیله آستین پاره شده بشناس.پس دست دراز کرد و سر استین خود را پاره نمود.

سپس قاسم شمشیر به دست گرفت و به طرف میدان نبرد حرکت کرد در حالیکه بدون لباس جنگی و فقط با یک پیراهن ساده و معمولی به سوی دشمن شتافت و به دلیل پاره شدن کفشهایش مجبور شد با پای برهنه بجنگد و به دلیل نوجوانی و سن کم خیلی سریع مورد حمله عمروبن نفیل قرار گرفت و باضربات شمشیر دشمن از ناحیه فرق سر و بدن نقش بر زمین گردید و با فریاد امام حسین را صدا زد که عموجان به فریادم برس امام به بالین قاسم آمد و بدن پاره پاره اورا بلند کرد و سر قاسم را بر سینه خود نهاد و به آسمان نگریست و از شهادت این تازه داماد بسیار گریست.

(به نقل از کتاب: مقتل نمونه نوشته آقای علی اکبر میرزایی صفحه۲۰۰ الی ۲۰۴)

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 16:26  توسط سید ایوب  | 

خانه علي(ع) عزاخانه بود.حسن(ع) و حسين(ع) از دوري پيامبر(ص) بي‌تابي مي‌كردند.و من آرام و قرار نداشتم.اگر علي(ع) نبود و سيماي نوراني‌اش اميدم نمي‌بخشيد؛اگر حسن(ع) و حسين(ع) اين‌قدر رنگ و بوي پيامبر(ص) را نداشتند؛اگر زينب(س) با آن نگاه مادرانه و آسماني روبرويم نمي‌نشست؛نفس‌هاي سردي كه در سينه‌ام فرو مي‌رفت بازنمي‌گشت.و آه‌هاي سوزان كه از جانم برمي‌آمد،هستي عالم را مي‌سوزاند.

بيرون خانه غوغا بود.و هر كه مي‌رسيد خبر از فتنه و آشوب مي‌آورد.درون خانه را اما، هنوز بهت و ناباوري مصيبت،ساكن نگه داشته بود.

سيل طغيان گويي از حضيض سقيفه اندك اندكبه آستان اوج « بيت الله » زبانه مي‌كشيد.بوي خیانت و جنايت آرام آرام فضاي كوچه‌ها را پرمي‌كرد.

سروصدايي از پشت در روي علي(ع) را برگرداند.فرياد شيطان بود از حلقوم غلامي بدكار و بد نام.سياهي فتنه بود انگار در چهره فرستاده اي شوم.جسارتي بي سابقه بود،پس از رحلت پيامبر(ص)بر حرم دخترش و در پيشگاه محراب و مسجدش.
...

علي(ع) آرام و خشمگين به در خيره ماند.شير خدا به خروش مي‌آمد....فرياد شيطان خاموشي نداشت.
كينه‌ها و عقده‌هاي فروخورده ساليان سرباز كرده بود.بغض‌هاي بدر و احد و خيبر گشوده مي‌شد.

علي(ع) به من نگاه كرد؛و من به كودكان مضطرب. علي(ع) با نگاهش بچه‌ها را آرامش بخشيد و پاسخشان گفت:« برويد. من را بيعت سزاوار نيست. »

فرياد شيطان خاموشي نداشت.
با علي:
« بيا و بيعت كن وگرنه خانه را با هركه در او هست به آتش مي‌كشيم.»

گمان مي‌كردم بي‌پروايي كنند، اما نه اين‌قدر. گمان مي‌كردم حريم‌ها را بشكنند، اما نه اين‌گونه.منتظر بودم تا درون خود را خويش آشكار سازند، اما نه اين‌قدر زود....همچنان فرياد مي‌زدند.

اين بار من ناليدم.« از خدا بترسيد و از پيامبرش حيا كنيد. از در اين خانه دور شويد.»

گويي رفتند.اما لختي نگذشت كه هياهويشان دوباره فضا را آلود.اين بار گويي بوي فتنه آزارنده‌تر بود؛ و سياهي طغيان افزون‌تر.فرياد شيطان دوباره بر خانه وحي الهي سايه افكند. شيطان به خدا سوگند مي‌خورد!در صداي خراشنده ابليس سخن از هيزم بود و آتش؛ كه وحشيانه به در لگد مي‌زد.و گويي هنوز دز پي بهانه مي‌گشت.
...
گفتم شايد به بهانه رويارويي با علي(ع) از خطاب من پرهيز مي‌كند.چاره اي نبود.از دختز پيامبر(س) كه بايد شرم مي‌كردند.چاره اي نبود. از ناموس خدا كه بايد شرم مي‌كردند.چاره اي نبود.خود برخاستم.
و در حالي كه آرام قدم برمي‌داشتم، پشت در رفتم...

....
ابليس را گفتم: « من دختر پيامبرم. نمي‌داني؟هنوز كفن پيامبر خشك نشده است.و هنوز اين در و ديوار بوي حضور آسمانيش را دارد.از او شرم نمي‌كنيد؟ »

ديگر بايد بر مي‌گشت.ديگر بايد مي‌ترسيد و خاموش مي‌شد.ديگر بايد آرام مي‌گرفت.اما بي حيا فرياد زد:
« ما با زنها كاري نداريم. »و نعره كشيد.

نمي‌دانم چه شد؛نفهميدم چه كرد؛ندانستم چه پيش آمد؛ كه از درون پيكرم، « محسن » شكست و من فرو ريختم...

((برداشت از وبلاگ استاد ارجمند جناب اقای محمدرضا سلطانی امیدوارم راضی باشند))

http://www.webnevesht.blogfa.com/

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 22:38  توسط سید ایوب  | 

از سر کار برمیگشتم جلوی بلوک یکی از دوستان جانبازم  رو دیدم که روی ویلچر نشسته و بیصدا گریه میکنه جویای احوالش شدم و دلیل اندوهش رو سوال کردم گفت سید خانومم چهار ساعته رفته برام دارو بگیره هنوز برنگشته گفتم خب اینکه ناراحتی و گریه کردن نداره لابد خیابونها ترافیکه یا داروخانه شلوغه اگه کمی صبر کنی بزودی برمیگرده گریه اش شدیدتر شدوگفت من اصلا طاقت دوری اونو ندارم خندیدم گفتم آخه همش چهار ساعته رفته در همین حین صدای خانمش رو شنیدم که از فاصله بیست متری در حالیکه با عجله می امد با صدای بلند میگفت سلام دلاورم قهرمان من بالاخره با دست پر اومدم رفیقم بهش گفت تو که منو کشتی چرا انقدر معطل کردی خانم مهربانش گفت یکی از داروها پیدا نمیشد ناچار شدم برم خیابون ناصرخسرو آزاد تهیه کنم و اگه اونجا نیز پیدا نمیشد میرفتم از اونور دنیا برات تهیه میکردم دوستم با دستمال اشکهاش رو پاک کرد خانومش گفت زودتر بریم خونه تا یه عصرانه خوب برات مهیا کنم و بار آخرت باشه که بخاطر من گریه میکنی تا اینو گفت خودش نیز به گریه افتاد و گفت تو کلید بهشت منی تو دنیا وآخرت منی حالا بخند تا خستگی از تن کنیزت خارج بشه زود باش زود. من آروم آروم از اونها کناره گرفتم در حالیکه صدای خنده ونجواهای عاشقانه آن دو تو گوشم میپیچید تازه متوجه شدم چرا این جانباز عزیز بخاطر فقط چهار ساعت جدایی از همسر محترمش آنطور میگریست.
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 20:59  توسط سید ایوب  |