در واقعه کربلا و عاشورا امام حسین(ع) دست دختری را که نامزد حضرت قاسم فرزند امام حسن(ع) بود را گرفتند و فرمودند قاسم جان تو اینک چهارده ساله شده ای و این دختر امانت پدر توست که تا امروز نزد من بوده است و پدرت وصیت نموده که اورا به همسری تو در آورم اکنون اورا تحویل بگیر.
پس دختر را به عقد قاسم در آورد و دست دختر را در دستان قاسم نهاد و از خیمه خارج گردید.
قاسم دست عروس زا رها کرد و خواست از خیمه بیرون بیاید که عروس به او گفت ای قاسم چه خیالی داری؟ و قصد رفتن به کجا را داری؟ قاسم گفت ای نور دو دیده من اینک قصد رفتن به میدان جنگ را دارم مرا رها کن زیرا عروسی و دامادی ما به قیامت افتاد.
عروس گفت ای عشق زمینی و آسمانی من پس از شهادتت در قیامت تورا چگونه و به چه نشانی بشناسم.قاسم گفت ای دلبندم مرا به وسیله آستین پاره شده بشناس.پس دست دراز کرد و سر استین خود را پاره نمود.
سپس قاسم شمشیر به دست گرفت و به طرف میدان نبرد حرکت کرد در حالیکه بدون لباس جنگی و فقط با یک پیراهن ساده و معمولی به سوی دشمن شتافت و به دلیل پاره شدن کفشهایش مجبور شد با پای برهنه بجنگد و به دلیل نوجوانی و سن کم خیلی سریع مورد حمله عمروبن نفیل قرار گرفت و باضربات شمشیر دشمن از ناحیه فرق سر و بدن نقش بر زمین گردید و با فریاد امام حسین را صدا زد که عموجان به فریادم برس امام به بالین قاسم آمد و بدن پاره پاره اورا بلند کرد و سر قاسم را بر سینه خود نهاد و به آسمان نگریست و از شهادت این تازه داماد بسیار گریست.
(به نقل از کتاب: مقتل نمونه نوشته آقای علی اکبر میرزایی صفحه۲۰۰ الی ۲۰۴)
