تبليغاتX
خلوتکده سیدایوب (توحید نامه)
دوست داشتم محوری باشم که دو نیلوفر زیبا رقص کنان پیرامونم به اوج برسند اما محور کوتاهی بودم و ظاهرا نتونستم نقش خود را بخوبی ایفا کنم پس نیلوفران را بخدا میسپارم تا مستقل و ازادانه برقصند تا شاید در مقطعی دیگر..............
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 20:11  توسط سید ایوب  | 

یادش بخیر اون روزهایی که درس میخوندیم و با صمیمی ترین دوستانمون به مدرسه میرفتیم چه شیطنتهایی تو کلاس داشتیم و از زنگ تفریح چقدر لذت میبردیم و از اونجایی که از درسها تنفر داشتیم لذا زمان امتحانات دچار دلهره و استرس میشدیم همیشه آرزو میکردیم که زودتر این دوران تموم بشه که خب تموم هم شد اما الان چقدر دلمون برای اونروزها تنگ شده و در آرزوی دیدار دوستان و همکلاسیها و اون نشاط سالهای نوجوانی وخصوصا اینکه چرا از موقعیتهای ادامه تحصیل تا درجات پیشرفته را ازدست دادیم غبطه میخوریم و  در حسرت اونروزها به سر میبریم.گاهی تو وبلاگ بهترین دوستانم میخونم که چقدر از مدرسه و معلمها و درسها و خصوصا امتحانات انزجار و تنفر دارند ومن یاد اونروزهای خودم میفتم کاش به این بهترینهایم میتونستم تفهیم کنم که اشتباه میکنند و باید با موقعیت خود مانوس بشوندو به شرایط خودشون عشق بورزند تا دوره تحصیلی را با قشنگترین ذهنیتها به پایان برسونند تا در اینده مانند حقیر پشیمان و نادم  نباشن.در پایان برای همه دانش آموزان در هر مقطعی آرزوی پیروزی و موفقیت میکنم و سربلندی همه عزیزان را از خداوند منان خواستارم. بی شک صابرین پیروزند.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 18:4  توسط سید ایوب  | 

Image hosting by TinyPic

عیدغدیر را به همه معتقدین خصوصا به زوجهایی که امشب به خانه های خوش بختی میروند تبریک عرض میکنم انشاله سال بعد نوبت شما دوتا باشه

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 16:52  توسط سید ایوب  | 

Image hosting by TinyPic

اگرمن قاضی دادگاه بودم صدام را با گازهای شیمیایی مسموم میکردم تا روزی صدبار بمیره تا بفهمه بهترین عزیزان ما در بهترین سالهای زندگی خود روی تختهای بیمارستانها چه زجری رو متحمل میشن.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 1:9  توسط سید ایوب  | 

خداوند مهربون بقدری آدمارو دوست داره که در هردو عالم نگهبانانی رو جهت مراقبت از اونا در نظر گرفته حالا این بعهده خود ماست تا بتونیم اونارو شناسایی کنیم یعنی دست خدارو از کالبد اون فرشتگان بوسه بزنیم . این مطالب رو در حالی مینویسم که تو تب میسوزم چند روزی است که به شدت بیمار شدم خلاصه خدا نصیب نکنه تا دلتون بخواد انواع آمپولهای پنیسیلین و قرصهای انتی بیوتیک و سرم و غیره اما یکی از همون نگهبانان الهی در حال پرستاری از منه از روز دوشنبه تمامی وقت ذیغ خودش رو صرف بهبودی من کرده الان دیگه خیلی نمیتونم به تایپ ادامه بدم و عقلم نمیرسه که چه دعایی براش بکنم تا شاید گوشه ای از زحماتش رو جبران کرده باشم و از شما در ااین زمینه یاری میخوام............

(فرشته نجات من)

نام دوست و همکارم اقای( هاشم محمدی نیک) کارشناس مسئول اشتغال اداره است ازاون بچه هیئتی های معتقده که تمامی کاراش بی ریا و صرفا برای رضای خداست .

خدایا تورو شاکرم که رویت یکی از فرشتگان نگهبان را نصیب منه غرق گناه کردی.خدایا نیاز به شفا دارم تا بتونم به کار و رفع مشکلات مردم ادامه بدم

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 21:48  توسط سید ایوب  | 

شب جمعه بود از ظهر همون روز خیلی دلم گرفته بودتصمیم گرفتم یه سری برم به بهشت زهرا(س) زیارت اهل قبور و لابلای ارامگاه شهدا قدمی بزنم شاید اروم بگیرم .ضمن قرائت فاتحه یکی یکی عکس شهدا رو نگاه میکردم خدایا اینجا واقعا داراشفای سینه سوخته هاست تو عالم خودم بودم که یه خانمی سلام کرد بدون اینکه نگاهش کنم پاسخ دادم و به راهم ادامه دادم اینبار با اسم صدام کرد برگشتم بسمت ایشون دیدم غریبه نیست سر مزار شهید والامقام احمد قاسمی نشته بود در حالیکه گونه هاش از اشک خیس شده بود میوه بهم تعارف کرد برداشتم و همانجا نشستم وبعد از احوالپرسی مجددا مشغول قرائت فاتحه شدم یادم اومد دقیقا پنج سال پیش نیز ایشان رو دقیقا در همین مکان دیده بودم و اونروز بهم گفته بود که هر شب جمعه برای زیارت شهیدبه بهشت زهرا (س) میاد حقیقت اونموقع باورم نشد پیش خودم فکر میکردم شاید مرور زمان آدما رو عوض کنه پس از دقایقی بهشون گفتم دیر وقته آبجی ممکنه ماشین سخت گیرتون بیادنگاهی به ساعتش کردو سپس هردو دستشو گذاشت رو سنگ مزارشهید فاتحه ای فرستاد و بلند بلند و چه عاشقانه به عکس شهید نگاه میکردو میگفت احمدجان چشم بهم بزنی شب جمعه دیگه بازم میام و زودتر میام که بیشتر باهم باشیم حتما منتظرم باش بلندشدو بعد از خداحافظی ازمن به سمت درب خروجی حرکت کرد نگاهی به عکس شهید انداختم عجیبه اینبار عکس رو متبسم میدیدم ضمن اینکه بوی خوش عطر یاس فضا رو عطراگین کرده بودعجیبتر اینکه هیچوقت حال خودم به اون خوبی نبود لبخندی به عکس زیبای شهید زدم بلند شدم بهش اعتراف کردم که بحالش غبطه میخورم و به راهم ادامه دادم اما با این اندیشه که وفاداری را باید ازچه قشری بیاموزیم ومفهوم عشق چیست

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم دی 1385ساعت 22:48  توسط سید ایوب  |