ساعت یک بعد ازظهربود پشت میزکارم تو اداره نشسته بودم خسته بودم
کمی هم عصبی تصمیم گزفتم یه سری طبقه پائین بزنم و هوایی عوض کنم
بیرون اداره هوا فوق العاده سرد بود ومردم باسرعت در حال رفت و امد
بودند مشغول احوالپرسی با نگهبان دم درب اداره بودم که پسربچه ای
افغانی حدود شش ساله در حالیکه جعبه ای چوبی در دست داشت وارد اداره
شد عجیب بود تو اون هوای خیلی سرد تن پوش اون بچه فقط یه تیشرت
کهنه مندرس بود درحالیکه از سرما دندوناش بهم میخورد از نگهبان اجازه
گرفت که همون طبقه پائیین داخل اداره کفش کارمندها رو واکس بزنه
اولین مشتریش خد مه اداره بود که از سر دلسوزی کفشهاش رو داد
تا براش واکس بزنه پسره خیلی میلرزید معلوم بود تن نحیف اون طاقت
این سرمارو نداره پس از تموم شدن کارش خدمه اداره هزارودویست تومن
بهش داد اون بچه حال خندیدن و تشکر کردن نداشت فقط باچشمان مرطوبش
به مشتری گفت اقا اشتباه دادی فقط میشه صد تومن خدمه درحالیکه دستی
به سر پسرک میکشید گفت بقیش قابل ترو نداره همینجا بشین تا برم کفشهای
کارمندا رو بیارم خلاصه در عرض یکساعت پسرک حدود پانزده هزارتومان
کارکرد عجیب بود قوطی واکس اون اصلا چیزی ازش کم نشده بود در حالیکه
کلی کفش واکس زده بود من با دقت اونو زیر نظر داشتم وقتی داشت پولهاش
رو جابجا میکرد متوجه شدم مبلغ قابل توجهی هم از صبح کار کرده خلاصه
تصمیم گرفت از پیش ما بره اما از ترس سرمای بیرون هنوز نرفته بدن کوچکش
شروع به لرزیدن کرد.وبا نگاهی به ما از درب خارج شد.
اومدم پشت میز کارم نشستم اما ادم دیگه ای بودم خیلی کلافه شدم اخه کی این پسر
بچه را اجیر خودش کرده و از این همه پول که اون در اورده چرا به اندازه یه بلوزگرم
به خودش نمیرسه اونکه باید الان تویه کلاس گرم پیش هم سن و سالهاش
نشسته باشه چرا باید تو این سرما با یه زیر پیراهن کار کنه فکر نمیکنید پشت
اون چهره معصوم پسربچه باندهای مخوفی باشند که از دسترنج کودکان و
اوارگان بهره برداری میکنند تو این افکار بودم که یه ارباب رجوع وارد شدو
گفت اقا سید پس این وام ۱۲میلیون تومانی ما چی شد.؟