تبليغاتX
خلوتکده سیدایوب (توحید نامه)

اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام

 

 ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام

بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود

 

 حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود

حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است 

 

 دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است

بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد

 

حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد

حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق

 

گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق

عــاشــقان مبهوت خالش می شوند

 

مست و شـیدای "وصالش" می شـوند

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 0:13  توسط سید ایوب  | 

همکارمونه خیلی خانومه معرفتش بارهابهم ثابت شده اما دیروز چیزی ازش دیدم که حیفم اومد براتون تعریف نکنم.یه دختر هشت ساله داره که همیشه براش بهترین لباسهارو میخره خلاصه خیلی بهش میرسه اسم دخترش فائزه است یه دختربچه بسیار شیرین و دوست داشتنی.دیروز یه خانواده ای اومده بودند اداره کار داشتند اونا نیز یه دختر بچه همسن وسال فائزه را همرا داشتند.اما چه دختر ضعیف و لاغری بود رنگ صورتش به زردی میزدمعلوم بود از وضعیت اقتصادی مطلوبی برخوردار نیستند خصوصا اینکه تو این هوای بسیار سرد تن پوش اون دختر بچه فقط یه بلوز نامناسب بود مستقیما رفتن دفتر خانوم عسگری همون مامان فائزه دقایقی کارشون طول کشید وقتی از اداره خارج میشدند تصادفا چشمم بهشون افتاددیدم اون دختر بچه با صدای بلند داره میخنده و یه کاپشن بسیار زیباوگرم تنشه ومرتبا به خودش نگاه میکنه و بازم میخنده ناگهان درست پشت سرش فائزه هشت ساله را دیدم که داره چپ چپ به دختره نیگاه میکنه وتعجب کرده که چرا کاپشنش تن اونه تعجب کرده بود اخه برای فائزه خیلی زوده که مسائل چنین مهمی رو درک کنه کنجکاو شدم رفتم دفتر خانوم عسگری تا ببینم موضوع چه بوده دیدم ایشون با یه نشاط بخصوصی مشغول انجام وظیفه است وقتی سلام کردم و تو چشماش نگاه کردم رطوبت اشک روی گونه های خواهرمون هویدا بود اما با چه انرژی غیر قابل وصفی کار میکرد فقط بهش گفتم اخه اون کاپشن فائزه بود لبخندشیرینی زد وگفت کاپشن فائزه را فردا تو تنش میبینی اره درست میگفت اخه امروز فائزه را با لباس متفاوت زیبایی دیدم با یه کاپشن زیبای دخترانه فقط فرق دیروز و امروز دراین بود که برخلاف دیروز  امروزهر دو دختر بچه هشت ساله دارای پوشش گرم بودند.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 21:5  توسط سید ایوب  | 

وقتی دیدمت شوکه شدم انتظار این همه وجاهت و کمالات رو نداشتم همیشه فکر میکردم عالی ترین تیپت تو لباس دامادی باشه اما یه دفعه با لباس روحانیت جلوم سبز شدی و من مثل همیشه به لکنت افتادم و تنها تونستم بهت تبریک بگم و تو با لبخند دلنشینت ازم دور شدی حق همینه وقتی یه جوون دلاوری در راه دین و وطنش به شهادت میرسه اینطوری راه رو برای فرزندش هموار میکنه.برات ارزوی موفقیت میکنم.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت 23:9  توسط سید ایوب  | 

به عهدمون وفا کردیم.پای صندوقهای رای رفتیم. تکلیف داشتیم ادا کردیم .حوصله میکنیم ببینیم نتیجه حمایتمون چی میشه.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت 20:24  توسط سید ایوب  | 

اون روزها که صدام با خیال خام خودش دزفول رو موشک باران میکرد

تصورش این بود که شهری را بطور کلی از بین میبره خبر نداشت که

موشکهای اون مثل بیل یه کشاورز زمین رو شخم میزنه وباعث میشه

پس ازمدت کوتاهی گلهای زیبا و معطری با نامهای جدید به وجود میان

مانند گل ندا گل اذین گل الهه وهزاران گل زیبای دیگرشما چند

 تا ازاین گلهارو میشناسید؟

 روزی در مورد شقایقها باهاتون صحبت میکنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 21:54  توسط سید ایوب  | 

ساعت یک بعد ازظهربود پشت میزکارم تو اداره نشسته بودم خسته بودم

کمی هم عصبی تصمیم گزفتم یه سری طبقه پائین بزنم و هوایی عوض کنم

بیرون اداره هوا فوق العاده سرد بود ومردم باسرعت در حال رفت و امد

 بودند مشغول احوالپرسی با نگهبان دم درب اداره بودم که پسربچه ای

افغانی حدود شش ساله در حالیکه جعبه ای چوبی در دست داشت وارد اداره

شد عجیب بود تو اون هوای خیلی سرد تن پوش اون بچه فقط یه تیشرت

کهنه مندرس بود درحالیکه از سرما دندوناش بهم میخورد از نگهبان اجازه

گرفت که همون طبقه پائیین داخل اداره کفش کارمندها رو واکس بزنه

اولین مشتریش  خد مه اداره بود که از سر دلسوزی کفشهاش رو داد

تا براش واکس بزنه پسره خیلی میلرزید معلوم بود تن نحیف اون طاقت

این سرمارو نداره پس از تموم شدن کارش خدمه اداره هزارودویست تومن

بهش داد اون بچه حال خندیدن و تشکر کردن نداشت فقط باچشمان مرطوبش

به مشتری گفت اقا اشتباه دادی فقط میشه صد تومن خدمه درحالیکه دستی

به سر پسرک میکشید گفت بقیش قابل ترو نداره همینجا بشین تا برم کفشهای

کارمندا رو بیارم خلاصه در عرض یکساعت پسرک حدود پانزده هزارتومان

کارکرد عجیب بود قوطی واکس اون اصلا چیزی ازش کم نشده بود در حالیکه

کلی کفش واکس زده بود من با دقت اونو زیر نظر داشتم وقتی داشت پولهاش

رو جابجا میکرد متوجه شدم مبلغ قابل توجهی هم از صبح کار کرده خلاصه

تصمیم گرفت از پیش ما بره اما از ترس سرمای بیرون هنوز نرفته بدن کوچکش

شروع به لرزیدن کرد.وبا نگاهی به ما از درب خارج شد.

اومدم پشت میز کارم نشستم اما ادم دیگه ای بودم خیلی کلافه شدم اخه کی این پسر

بچه را اجیر خودش کرده و از این همه پول که اون در اورده چرا به اندازه یه بلوزگرم

 به خودش نمیرسه اونکه باید الان تویه کلاس گرم پیش هم سن و سالهاش

نشسته باشه چرا باید تو این سرما با یه زیر پیراهن کار کنه فکر نمیکنید پشت

اون چهره معصوم پسربچه باندهای مخوفی باشند که از دسترنج کودکان و

اوارگان بهره برداری میکنند تو این افکار بودم که یه ارباب رجوع وارد شدو

گفت اقا سید پس این وام ۱۲میلیون تومانی ما چی شد.؟

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 20:48  توسط سید ایوب  | 

 

 

خدایا چنان کن سرانجام کار

           تو خشنود باشی و ما رستگار

 

دخترعزیم ندا جان هیچگاه محبتهای تورا فراموش نخواهم کرد.

وهمیشه در قلب من باقی میمانی .

((تولدم مبارک))

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 21:39  توسط سید ایوب  |