تبليغاتX
خلوتکده سیدایوب (توحید نامه)

اینجا آسمان ابریست ، آنجا را نمیدانم... اینجا شده پائیز ، آنجا را نمیدانم... اینجا فقط رنگ است ، آنجا را نمیدانم... اینجا دلی تنگ است ، آنجا را نمیدانم. وقتي كه بچه بودم هر شب دعا ميكردم كه خدا يك دوچرخه به من بدهد. بعد فهميدم كه اينطوري فايده ندارد. پس يك دوچرخه دزديدم و دعا كردم كه خدا مرا ببخشد

هی با خود فکر می کنم ، چگونه است که ما ، در این سر دنیا ، عرق می ریزیم و وضع مان این است و آنها ، در آن سر دنیا ، عرق می خورند و وضع شان آن است! ... نمی دانم ، مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن

دکتر شريعتي

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 20:31  توسط سید ایوب  | 

از روزي كه ايرانيان تصميم گرفتند جهت جايگزين نمودن انرژي فسيلي(نفت) به انرژي هسته اي روي آورند، سفره رنگيني جهت قدرتهاي غربي و اخيرا نيز شرقي گشوده شده است، هراز گاهي نيز اين لقمه چرب وچيلي را بيكديگر پاس ميدهند.

درصداقت ايران در خصوص روشن نمودن افكار عمومي دنيا در ارتباط با اهداف صلح آميز انرژي هسته اي هيچ شكي نيست ليكن پذيرش آن از سوي قدرتهاي طماع غربي موجب برچيده شدن آن سفره رنگين ميباشد كه عمرا از منافع آن صرفنظر نخواهند كرد.

جا دارد مسئولين محترم مذاكره كننده به هيچ وجه از موضع خود عدول ننموده وابدا به وعده آنها دررابطه با اخذ اورانيوم غني شده ايران و تحويل ارانيوم با غناي بالاتر اعتماد ننمايند، بيشك قدرتها پس از دريافت اورانيوم ايران به بهانه هاي گوناگون از تحويل سوخت به ايران طفره خواهند رفت.

ضمنا به روسها نيز نبايد خيلي اعتماد نمائيم چون آنها درتاريخ ايران پرونده مطلوبي نداشته اند،خصوصا در مورد قراردادهاي بسيارمهمي كه موجب شده اراضي وسيعي از جغرافياي ايران را تا ابد تصرف نموده وتاكنون هيچ توضيح قانع كننده اي ارائه نكرده اند.و اخيرا نيز درياي انزلي را......

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 20:35  توسط سید ایوب  | 

شايد مرا ديگر نشناسی، شايد مرا به ياد نياوری. اما من تو را خوب می شناسم. ما همسايه ی شما بوديم و شما همسايه ی ما و همه مان همسايه ی خدا...
يادم می آيد گاهی وقتها می رفتی و زير بال فرشته ها قائم می شدی و من همه ی آسمان را دنبالت می گشتم؛ تو می خنديدی و من پشت خنده هايت پيدايت می کردم...
خوب يادم هست که آن روزها عاشق آفتاب بودی. توی دستت هميشه قاچی از خورشيد بود. نور از لای انگشتهای نازکت می چکيد. راه که می رفتی ردی از روشنی روی کهکشان می ماند...
يادت می آيد؟ گاهی شيطنت می کرديم و می رفتيم سراغ شيطان. تو گلی بهشتی به سمتش پرت می کردی و او کفرش در می آمد. اما زورش به ما نمی رسيد. فقط می گفت: همين که پايتان به زمين برسد می دانم چطور از راه به درتان کنم
تو، شلوغ بودی، آرام وقرار نداشتی.آسمان را روی سرت می گذاشتی و شب تا صبح از اين ستاره به آن ستاره می پريدی و صبح که می شد در آغوش نور به خواب می رفتی اما هميشه خواب زمين را می ديدی. آرزوئی روياهای تو را قلقلک می داد.دلت می خواست به دنيا بيائی. و هميشه اين را به خدا می گفتی. وآن قدر گفتی و گفتی تا خدا به دنيايت آورد. من هم همين کار را کردم، بچه های ديگر هم؛ ما به دنيا آمديم و همه چيز تمام شد...
تو اسم مرا از ياد بردی و من اسم تو را
 ما ديگر نه همسايه ی هم بوديم نه همسايه ی خدا
ما گم شديم و خدا را گم کرديم......
دوست من، همبازی بهشتی ام!نمی دانی چقدر دلم برايت تنگ شده. هنوز آخرين جمله ی خدا توی گوشم زنگ می زند:
از قلب کوچک تو تا من يک راه مستقيم است. اگر گم شدی از اين راه بيا. بلند شو
 از دلت شروع کن
شايد دوباره همديگر را پيدا کرديم
 
پ.ن: این قطعه را از وبلاگ دوست نادیده عزیزی برداشت نموده و به خودش تقدیم میکنم.
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 21:13  توسط سید ایوب  | 

سال 57 بي بي با شنيدن خبر سكته وفوت پسرش فضل اله، داغ جوان را تجربه نمود وتحمل كرد.

جنگ شروع شد وبچه هاي بي بي،حبيب اله وذبيح اله به جبهه هاي چنگ رفتند.

حبيب داراي همسرويك فرزندچهارماهه بود كه به جبهه اروند رود اعزام شد و در عمليات والفجر8   مورخ27/11/64 براثر اثابت تركش خمپاره هاي دشمن به درجه رفيع شهادت نائل گرديد.

ذبيح پس از شهادت برادرش در 30/10/65 حين عمليات كربلاي5 درمنطقه شلمچه شهيدگرديد.

حالا بي بي تنها مانده با خاطرات گذشته اش،سالهاي دردوتنهايي وياد فرزندان قهرمانش.

 

برداشت از خاطرات (حاجيه خانم بي بي تاج الدين)مادر مكرمه شهيدان والامقام حبيب الله وذبيح الله ملكدار

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 19:5  توسط سید ایوب  | 

همين جا شعله ور گشتم،كنون خاكسترم مانده

ببين اي نازنين حالا، كمي بال وپرم مانده

 همينجا تركشي خوردم، كه صحرا لاله پرورشد

گلي ازخون سرخ من، كنار سنگرم مانده

 پلاك از گردنم اينجا،زمين افتادوخونين شد

كه حالا در كنار پاره هاي پيكرم مانده

 همينجا در دعا بودم كه دستم در هوا رقصيد

وحالا ساعتي بي بند با انگشترم مانده

 من اينجا سرفه هايم را به بال چفيه مي بستم

كنون يك تكه ازچفيه، به دست خواهرم مانده

 بگو آن جمع ياران تفحص را كه اي ياران

همينجا رد پاي بوسه هاي دخترم مانده

 

پ.ن:  با تشکر از دوست و همکار عزیزم جناب آقای یدالله قائم پناه

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 17:41  توسط سید ایوب  | 

باسلام خدمت دوستان نازنینم.

فقط خدا میدونه که چقدر دلم براتون تنگ شده بود. اما خب اینروزها به جهت پاره ای از مشکلات اداری موفق نشدم که مطلبی بنویسم در واقع حوصله ای برام باقی نمونده.

خیلی مایلم که درخصوص شهید احمد پلارک که از مزارش بوی عطر بخصوصی به مشام میرسد براتون مطلب بنویسم اما از طرفی اصلا مایل به غلو کردن نیستم .

من هر دو هفته یکبار سری به مزار مطهرش میزنم و خدارو شاهد میگیرم که پس از هر زیارتی به آرامش خاصی میرسم شاید این حالی که در جوار شهید پلارک بهم دست میدهد در بعضی از امامزاده ها اون حس را نداشته باشم. اما خب حرمت همه اماکن در دلم محفوظه.

درخصوص شهید احمد پلارک پس از یک تحقیق اساسی یه حال مشتی بهتون میدم که کمتر کسی بهتون داده باشد فقط دعا کنید که بتونم در اداره از یک احمق از خدا بیخبری عبور نموده تا با فراق بال بیشتر خدمتتون باشم.

فعلابا همه وجودم یکایک شما عزیزان رو بخدا میسپارم و التماس دعا دارم.یا علی

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 21:38  توسط سید ایوب  | 

امام علی علیه السلام به فرزند خود محمد حنفیه(در نکوهش فقروتنگدستی) فرموده است:ای پسرم من برتو از تنگدستی میترسم، پس از شر آن بخدا پناه ببرکه تنگدستی موجب شکست وکمبود در دین است، وجای سرگردانی خرد است، وموجب دشمنی است.

 پ.ن: برداشت از(311)نهج البلاغه

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 12:31  توسط سید ایوب  | 

شخصی مسجدی ساخت و نام خود را بر سردر آن نوشت، نیمه شب بهلول نام اورا پاک کرد و نام خود را بجای آن نوشت.روزبعد بانی مسجد وقتی نام بهلول را روی مسجد دید خیلی ناراحت شد و علت اینکار را از بهلول پرسید.بهلول گفت: اگر مسجد را به خاطر خدا ساخته ای چه فرقی میکند که نام من باشد یا نام شما.

 در ماه رمضان گذشته فردی هزینه های 500 یتیم را برای مدت نامحدودی بعهده گرفت ،جالبه که بدانید امسال نیز همان فرد سرپرستی500 یتیم دیگر را برای مدت نامحدود عهده دار شده است،جالبتر اینکه اصلا راضی نیست که نامش فاش شود.

بیائیم در این ماه مبارک هرکداممان مشکل کوچک یا بزرگ حداقل یک فرد نیازمند را برطرف نمائیم بی شک بپاس این کار نیک خداوند گره های بیشماری از زندگیمان را باز میکند امتحانش که ضرر ندارد.

بسم الله

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 16:48  توسط سید ایوب  | 

آنان که برفراز (آسمان)    درس (پرواز)آموخته بودند،

زیستن برزمین خاکی مسیرشان نبود،جنگ بهانه بود

تا مشق نیمه کاره آسمانی بودنشان را کامل کنند

درنگاه کسی که پرواز را نمی فهمد

 هرچقدر اوج بگیری کوچکتر خواهی شد

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 19:17  توسط سید ایوب  | 

هرروز صبح نخستین کار من پس از برخواستن از خواب گوش کردن به اخبار است...دونده ای را در پارک شهر کتک زدند، دیوانه ای با شلیک گلوله کودکی را مجروح کرد ، مردی به دلیل حسادت وخشم همسرش را خفه کرد، دولت رسوایی تازه ای به بار آورد، در گوشه ای از دنیا بازهم کشتار قومی شروع شد، از نظام قضایی کهنه وقدیمی بازهم اشتباهات جدیدی سرزد، درزندانهای پر از زندانی شهرمان اغتشاش شد که با سرکوب خشونت بار ماموران خودسر چند زندانی آشوبگر زخمی و کشته شدند.

پس از صرف صبحانه ای مختصراز درب منزل خارج میشوم و به آسمان مینگرم مانند هرروز خاکستری و آلوده تر ازهمیشه،فکر کنم آرزوی دیدن آسمان آبی رابایدبه گور ببرم...ناگهان باصدای بوق وحشتناک اتومبیلی که درحال سبقت ازدیگری بود شش متر به هوا پریدم وپشت آن حرفهای رکیکی که...مدتهاست که به این وضعیت عادت نموده ام...هرگز نا امید نیستم...روزی کسی خواهد آمدتا این وضعیت را تغییر دهد.

پ .ن: پاراگراف اول برداشت شده از کتاب زاده برای عشق اثر لئوبو سکالیا میباشد.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 14:15  توسط سید ایوب  |